|
وبلاگ شخصی عیسی رحیمی
|
مهدی اخوان ثالث مهر 1335
روزهایی که ندویدم و زندگی را به نظاره نشستم، زیبا، خاطره انگیز و دلنشین بودند. فقط این روزها را زندگی کردم و بقیه گذر زمان بود.
برای رامیار عزیز که به سفری دور و دراز می رود:
برای با هم بودنمان دلم تنگ میشود. و این دلتنگی چه حس غریبی است. انگار یک چیز در قفسه سینه تان خالی میشود. یک نوع ترس است، یک نوع دلواپسی، یک نوع بی خود شدن است.
.
.
.
ناخوداگاه تو را به سرزمین رویا ها میکشاند، که در آن تو هستی و دوستانت. دوستانی که نمیتوانی بگویی چقدر دوستشان داری چون "خیلی" دوستشان داری. با انهایی، میگویی، میخندی و لحظه هایت پیوسته شادیست. از پندار و کرده ات و خلاصه از همه چیز راضی هستی.
.
.
.
به سرزمین خاطره ها بر میگردی و همچنان همه چیز زیباست.
خاطرات دور و لحظه های خوش در کنار دوستانی از جنس نور. نمیتوانی از اینان دل بکنی ... ولی افسوس. افسوس و صد افسوس که دست جفاپیشه روزگار همیشه چنین کرده و تو را راه گریزی نمانده. از سرزمین خاطره ها رانده خواهی شد و انچه باقی خواهد ماند افسوس است و تنهااااا افسوس
ترجمه فارسی:
عاشق میشم دوست من/عاشق میشم دوباره/
دل بی قرار توه/ گوشی به من نداره/
دلِ طفلیِ بیزبون/ دوباره شده پشیمون/
بیا و فراموش کن/ قهر نکن، گوش کن/
سوزی رو تنم نِشِست/ دنبالت گشتم دوباره/
مث تشنه ی شبنم / مث گل بهاره/
دیدم شاعری هم خَز شده!
فعلا این شعر رو داشته باشید تا بعد:
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی همین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت
یکی از دوستان خواسته بود اس-ام-اس کرمانجی بذارم رو بلاگم. یه چند تایی رو آماده کردم که حقیقتش نمیدونستم با چه نوشتاری باشه تا همه بتونن استفاده کنن. بالاخره تصمیم گرفتم از رسم الخط عربی استفاده کنم با حرکت گذاری+ finglish. فعلا اینا رو داشته باشین
**************************
هَوالو مینا بارانی تو زانی؟
شَمالِ هینِکِ ئورتِ تَموزانی تو زانی؟
دلی مِن ته دَخازیه هَوالو
تو دَرمانی تو ئَرمانی، تو زانی؟
havalo mina barani to zani?
shamale hineke orte tamoozani to zani?
dli men ta daxaziyya havalo
to darmani,to armani, to zani
????
(شعر از خودم)
********************************************
تو روویا اوّلِ بِهارِیی، ئَز روویا آخرِ زِوِستانِ
چقَس دوورِنی ئَمّا چقَّس نِزِک
to rooya avale behareyi,az rooya akhere zevestane
chqas dooreni,amma cheqas nezek
************************************
شَمال تِمِشه تِ یه، وا تویی کِ له جِلاوی وی دیفال چِ دَکی یا ئاشَک پِ دَگَرینی
shamal temesha teya,va toyi ke la jalavi wi difal che daki ya aashak pe dagarrini
*************************
هَوال مینا سول دَمینِ، هَوالتِ مینا جاددِ
سَختَ له ئورتِ جاددِ فام کی خاسی
haval mina sol damine,havalte mina jadde
saxta la orte jadde fam ki xassi
*********************************
بینِ زُلفِ ته تانین شَمالان شَویچوو
تَزَّه بوو بیرا قَدیموو هَوالان شَویچوو
bine zolfe ta tanin havalan shavichoo
tazza boo bira qadimoo havalan shavichoo
(شعر از خودم)
******************************************************************8
رَوانشِناسُک دَیژِ: تمِشه بِکَنّه، چِما کِ خَرجَک خوَ تِنّه ئَمّا دَخلی وی فِرِوانه
ravanshnasak dayje: temesha bekanna,xarjak xwa tenna amma daxli wi ferevana
*********************************
ساده ام صافم غیورم کُردمَردم
میهن پرستی شیوه ام، مرد نبردم
غرور شادی ایران زمینم
ولی با این همه لبریز دردم
(شعر از خودم)
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
و این دکلمه رو هم از یکی از همکارام شنیدم:
در گذر زمان و خیمه شب بازی دهر
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه زیبا و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند
(1) خادی
خادی جانو! فقه ته ده خازم
تمیشه روو له ته، له نه مازم
(2)کوچ

دلا گه رموو له وا سالان
سالانا چوون، ئه م ژی چوونی
پشتا قورصوو وه هه والان
هه وال ژی چوون، ئه م ژی چووني
.
.
.
ئه م کی هیینی نه هاتوونی...
(3) هه وال
این شعر یک ترانه ست که در راستای مقاله قبلیمه(مطلب سومی پایینتر رو نگاه کنین) و سعی کردم اون رو بر اساس یک ملودی فارسی بسازم. این ملودی رو با " عمر کمه صفا کن/ رنجو غمو رها کن" میشناسیم که نصرالله معین اون رو به زیبایی هر چه تمام تر خونده(آلبوم لحظه ها- گذشته). فقط از مصرع اول دقت کنین، من که آهنگشو حس میکنم، نمیدونم چقد موفق بودم؛ قضاوت با شما دوستای کرمانج. آهنگ "گذشته" رو از لینک زیر میتونید دانلود کنین:
http://www.4shared.com/audio/SXvYR5iv/Gozashteh__Moein__WwwDariushMa.htm
هه وال(دوست)
هه وال وه ره وه فا که
عه هدي خوه تو ته وا که
هه وال ژه من دوور نه وي
ناوي من تو خجا که
********************
زماني ته شیرینه
سا من را قصصه بویژه
ژه چاوی خوه شروو که
وه ناوي خوه ته وا که
******************
چاوی ته یی ره ش به له ک
ره ش کریه اوغرا من
ره حمه ک له وي اوغرا
ره حمه ک له وي دلا که
*******************
بریی ته یي قه یطاني
هه وال مالا من داني
ایشه و له با مه بمین
رووشه ن تو وي مالا که
(4) شیلان
شیلان درختچه خاری است که در کوچه و باغ های ده زیاد دیده میشود. این درختچه که به صورت خودرو در کنار جویبار ها و پرچینهای قدیمی در کنار زرشک وحشی میروید، خارهای بسیار تیزی دارد که سطح شاخه ها و سرشاخه های انبوهش را میپوشاند. خارهای شیلان که چنگه وار تمام سطح شاخه ها را پوشانده اند، رهایی از ان را بسیار مشکل مینمایند. کسی که گرفتار شد، زخم ناخورده نمیتواند رها گردد.
شیلٌان در فصل سرمستی گلهای افسون کننده ای دارد.
گولي لاله قه شه نگه
ئه للی گولی شیللانی
وه ره وشوو رندوو ده نگه
ئه للی گولی شیللانی
******************
ئه للی گولی شیللانی
ئه للی تیژژی تیککانی
له دلی من روونشتي
ته به ر نادم ئه ر مانی
******************
ئه گه لاله ده لاله
شییرینه بی ملاله
شیللان گولا هه ر ساله
ئه للی گولی شیللانی
******************
ئه للی ده لالوو زه لال
میتا ته توننه ناتال
وه ره عشقی مني تال
ته به ر ناده م ئه رمانی
به نظر من آدم یا نباید رمان بخونه یا اگه میخونه یه رمان خوب و حتی فوق العاده رو بخونه. زمان خوندن یه رمان متوسط(از لحاظ تعداد صفحات) حدودا 10 برابر مدت یه فیلم با زمان متوسطه. به علاوه فیلم خوب جلوه های تصویری زیبایی رو منتقل میکنه که گاهی نویسنده رمان قادر به انتقال اون نیست. صدا و تصویر برتری های دیگه ای هستند که فیلم نسبت به رمان داره. پس در شرایط برابر، برتری با فیلم خواهد بود.
اما گاهی رمانهایی میبینیم که نویسنده خیلی زبردستی داره و ارزش وقت صرف کردن رو به صورت جدی داره. من خودم از خوندن رمانهای قوی خیلی لذت میبرم تا دیدن فیلمهای عادی. و برای همین هم اگه رمانی رو انتخاب کنم که بخونمش سعی میکنم جزء بهترینها باشه.
نمیدونم چرا ولی رمانهای خارجی رو خیلی دوست ندارم. شاید دلیلش به اولین رمان خارجی برگرده که خیلی ازش تعریف شندیم ولی اصلا اون لذت بایسته رو از خوندنش نبردم. کیـــــــــــــــــــــمیاگر اثر کوئیلیو.
کیمیاگر دربارهٔ چوپانی اسپانیاییه به نام سانتیاگو که زادگاهش را در اندلس ترک میکنه و به شمال آفریقا میره تا گنجی مدفون رو در حوالی اهرام مصر پیدا کنه. در این راه، با یه زن کولی و مردی که خودش را پادشاه میدونه، و یه کیمیاگر آشنا میشه و عاشق فاطمه، دختر صحرا میشه. همهٔ این افراد، سانتیاگو رو در مسیر جست و جوی گنج هدایت میکنند. هیچ کس نمیدونه این گنج چیه و آیا سانتیاگو میتونه بر موانع راهش در صحرا غلبه کنه یا نه؟ اما چیزی که اولش ماجراجویی کودکانه ای به نظر میرسید، سرانجام به جست و جوی گنجی مبدل میشه که فقط در درون میشه اون رویافت.
شاید اگر رمان رو به زبان اصلی بخونی خیلی جالب باشه چون همون طور که دیدین رمان طرح جالبی داره؛ ولی ترجمه این داستان که اصلابه من حال نداد. احتمال میدادم که ترجمه خوب نبوده اما فهمیدم بهترین مترجم آثار کوئیلیو این رمانو ترجمه کرده پس نتیجه گرفتم شاید رمانهای فارسی بهتر باشند. بعد از این نتیجه گیری به خوندن رمانهای بزرگ فارسی رو اوردم و شاید مهمترینشون کلیدر بود که ایده ذکر شده رو در من تقویت کرد. چند وقت پیش شوهر اهوخانوم افغانی رو ناخونک زدم (70 صفحه اولش رو) اما چون روند داستان کند بود رفتم سراغ یه رمان که وقایعش سریع روایت بشه و شاید بهترین رمان در این زمینه همونی باشه که من خوندم: همسایه ها اثر احمد محمود.
درباره همسایه ها و نویسنده ش:

"احمد محمود" نویسنده همسایه ها، یکی از رمان نویسان قدر قدرت معاصر بود که در سال 1381 به رحمت ایزدی رفت.او اهل جنوب(اهواز) بود و زندگی سختی رو گذروند. محمود علاوه بر همسایه ها چند رمان خوب دیگه داره که از اون جمله: "مدار صفر درجه"، "زمین سوخته"، "درخت انجیر معابد" و "داستان یک شهر" هستند؛ که مورد اخیر تقریبا ادامه داستان همسایه هاست. علاوه بر این رمانها، چند مجموعه داستان کوتاه هم از محمود منتشر شده: "پسرک بومی"، "غریبه ها"، "زائری زبر باران" و "از مسافر تا تبخال".
احمد محمود به نظر من از تیپ نویسندگانی مثل دولت ابادی، افغانی،آل احمد و سیمین دانشوره. چرا که محتوای داستانهایی که روایت میکنه مثل اونا به یه نحوی نزدیک تفکرات توده ای و مبارزاتیه. نویسندگان چیره دستی که در نهایت زیباییِ قلم، اون رو در خدمت تفکر خودشون گرفتند و اتفاقا در القای تفکرشون خیلی هم موفق بودند. تفکری که زمانی خیلی خریدار داشت و رو مد بود ولی با توجه به مقتضیات زمان الان دیگه رو بورس نیست. اما انچه که از اون برهه تاریخی به یادگار مونده آثار زیبایی هستند که قدرت نویسندگانشون رو نشون میدن.
داستان همسایه ها در مورد نوجوانی به اسم خالد روایت میشه که توی یک فضای سطح پایین در حال زندگی و رشد بوده. زمان روایت مربوط به سالهای ملی شدن صنعت نفته و مکانش هم قلب تحولات، یعنی اهوازه. خالد در اتفاقهایی که طی داستان رخ میده بلوغ و استقلال رو تجربه میکنه و با برخورد ناخواسته با مبارزه ضد استعماری و ضد استبدادی، به اون علاقه نشون میده و درگیر ماجرا میشه. در حین داستان کم کم روش مبارزاتی نشون داده میشه و محمود تاکید میکنه که برای مبارزه بایستی هزینه داد. و هزینه ای که خالد میپردازه به زندان افتادن و دوری از خانواده بی سرپرستش و معشوقش" سیاه چشمه" . شاه بیت ماجرا راه انداختن اعتراض و اعتصاب غدا توسط خالد و دوستاش توی زندانه؛ خالدی که تا حالا کار اموزی کرده بایستی آموجته هاش رو به کار ببنده و یک مبارزه واقعی رو راه بندازه. هر چند که او تنها نیست و در این کار از پندار خیلی چیزها رو یاد میگیره. محمود داستان همسایه ها رو تو اوج رها میکنه تا در "داستان یک شهر" بقیه ماجراهای خالد رو روایت کنه.
قلم محمود در این رمان خیلی نزدیک به ذهنه و همه چیز رو روشن و واضح جلوی چشم خواننده میاره. شاید هم دلیلش این باشه که ماجرا از زبان قهرمان یعنی خالد روایت میشه و مخاطب از اول داستان به شیرینی تمام عادت میکنه تا به همراه راوی فکر کنه و صحنه ها رو به یاد بیاره، به گذشته فلش بک بزنه و گذشته رو با حال مقایسه کنه. این رفت و برگشت در زمان با استادی تمام و با سرعتی باورنکردنی رخ میده به طوری که مخاطب نه تنها دچار سر در گمی نمیشه که خودش رو درون ماجرا حس میکنه. چشم راوی یک چشم تیزبینه و جزپیات لازم برای ساختن صحنه در برابر چشمای مخاطب به صورت کامل بیان میشه.
شاید روند سریع داستان به دلیل قلم توانای نویسنده رقم خورده. حداقل من که کسی رو سراغ ندارم که داستانی با این جزئیات رو بتونه به این زیبایی و در عین حال با سرعت مناسب بیان کنه به طوری که به سادگی قسمت های مختلف داستان رو به هم ربط بده و بدون هیچ تکلف و پیچیدگی داستان رو بیان کنه. البته روایت داستان با لهجه اهوازی ها انجام گرفته که اون رو واقعی تر و نزدیکتر به ذهن میکنه و زیبا.
خلاصه داستان همسایه ها(1353):
حوادث داستان حدود سال 1330 در خوزستان میگذرد. در یک خانه همسایه داری هستیم، با نمونههایی از اقشار مردم فرودست جامعه، قهوه چی، خرکچی، قاچاقچی، مکانیک، کارگران وسمی... و با توصیفی صمیمانه و آگاه از مسائل و روابط آنها. خالد، قهرمان داستان که گوینده حکایت نیز هست، فرزند یکی از این خانوادههاست که به سن بلوغ رسیده و گنگ و خوابزده زندگی را میپاید. گرچه «بلورخانم» زن عشوه گر قهوه چی چشم او را به دنیای جسم گشوده است، اما اگر تصادفی روی نمیداد شاید عاقبت او نیز چیزی مشابه سایر همسایهها در میآمد. تصادفی ناشی از بازیهای بچگانه، قهرمان نوجوان اثر را به بازداشت کوتاهی در کلانتری میاندازد تا پس از رهایی، پیام خصوصی یکی از بازداشت شدگان را به کسی دیگر برساند. بردن این پیام مقدمه آشناییهای بعدی است. پیام گیرنده کتابفروشی است که در فعالیتهای پنهان سیاسی مشارکت دارد، تبلیغ او چشم خالد را به این روابط تازه میگشاید. کار به عنوان شاگرد قهوه خانه نیز او را با طبقات مختلف مردم آشنا میکند. هنگام بحران ملی شدن صنعت نفت است که خوزستان قلب نپنده آن بشمار میآید. آموزش مرامی، بر آگاهی خالد نسبت به اوضاع میافزاید، گرچه گهگاه بطور مبهم از یک طرفه بودن تحلیلها احساس شگفتی میکند، اما نفس هیجان و عمل پویا او را در پی خود میبرد، تا آن جا که به عنصر فعالی، در این زمانه پرآشوب، بدل شود. به همراه خالد از میانه ماجراهای روزگارش عبور میکنیم و از آنجا که حوادث در چشمه وجدان نوجوان جریان مییابد، از خشکی و کلیگویی خبرهای رسمی میگذریم و ماجراهایی قابل لمس و پرضربان را حس میکنیم؛ ماجراهای خالد با مامور سمجی که مدام در پی اوست (علی شیطان)، عشقی که میان او و دختری ناشناس (سیاه چشم) به تصادف پدید میآید. روزها و شبها، تظاهرات و اعلامیه نویسیها، فرارها و بازداشتها، خیابانها و زندانها. و در داخل خانه که جهان کوچکتری است مسائل همسایهها، از دعوای زناشویی گرفته، تا تهیه یک لقمه نان. عقاید، نگرشها، خرافات، دشواریهای عاطفی و جنسی، با زبانها و لحنهای متنوع ... همه اینها با نظم ادب سنجیدهای از ضمیر خالد میگذرد، همان طور که نوجوان بارورتر میشود، و گرهها را به تدبیر خود میگشاید، کتاب زندگی و تاریخ نیز برای خواننده ورق میخورد. در آخرین بخش رمان خالد را در زندان عمومی میبینیم. وی با مساعدتی کی از «کادر»های آزموده (پندار) اعتصاب غذایی در زندان به راه میاندازد، که طی آن با طبایع و منشهای خاص زندانیان عادی آشنا میشویم. حدیث انگیزشی که این دو تن در زندانیان به وجود میآورند و نیز نقاشی زندان و روحیات زندانبانها دلپذیر و مقبول است. اعتصاب به خون کشیده میشود، «ناصر ابد» کشته میشود، پندار سر به نیست میشود و خالد پس از یک زندان انفرادی طولانی به سربازی میرود. و رمان در این جا به شکلی نیمه تمام، متوقف میماند. همسایهها از نظر وسعت و تنوع ماجراها، تعدد آدمها و شخصیتها، تعدد لحنهای محاورهای و توصیفات جزء به جزء از حرکات و گفتگوها در میان رمانهای ایرانی ممتاز است. معرفت همه جانبه نویسنده به چند و چون فضا، اقلیم، افکار و آرزوهای مردم روزگار داستان این امکان را فراهم آورده که برشی از زندگی با کشتن و خون و ضربان همه لحظههایش برای ما روایت شود و نویسنده به راستی در این میان نبض همه لحظات را در دست دارد.
لینک دانلود همسایه ها: http://dl.parsbook.org/server3/uploads/hamsayeha.zip
شعرکرمانجی(2)
1
چی ساره دل، چی ساره/
ژه ته هیینی وه قاره/
ژه ته هیینی بریینه/
ئه مما چاو ئنتظاره/
2
ژه من نامیینی توش ته ک له زه میینی/
بی ئه ز گه پپه ک کو من گوتوو ته وا بوو/
غه ره ض نه قشییست که ز ما باز مانه د/
کو خوه للیی ئاریی ی من ژی وه با بوو/
3
له من ئییشه و کو مییوانه گولی من/
ژه سه ر تا پی چراغانه دلی من/
...